متمدنین متحجر

تری جونز نماد یک انسان عصر رنسانسی است که توسط سیاستمداران نظام سلطه به جولان درآمده است. کشیکی که در سرزمین یازده سپتامبر، سخنان سخیفی مبنی بر آتش زدن قرآن به زبان رانده است.

حادثه یازده سپتامبر که ساخته و پرداخته ی سناریوهای از پیش طراحی شده نظام سلطه بود، نشان داد که سردمداران نظام سلطه برای حفظ قدرت پراگماتیستی و صهیونیستی خود حاضرند حتی مردم سرزمین های خود را هم قتل عام کنند. حادثه ای که در لفافه ای از دروغ های بزرگ، بهانه حمله به بخشی از سرزمین های انسان هایی شد که از سال ها قبل توسط سیاست بازهای نظام سلطه، ضعیف و توسری خور شده بودند. حادثه ای که پروپاگاندای نظام سلطه، پرونده آن را به نام اسلام و قرآن دنبال کرد و امروز بعد از گذشت سال ها از آن حادثه، تری جونز با کمال بی شرمی پیشنهاد آتش زدن قرآن در سالگرد آن حادثه را مطرح می سازد و سیاست بازان غربی با سخنان دو پهلو و با بهانه آزادی بیان، با آن برخورد می کنند.

اگر چه تصور این حقیقت که قرآن کتاب تمام قرن ها و تمام انسان هاست و تورات و انجیل هم جزیی از این کتاب آسمانی اند، برای کسانی که طمع قدرت و ثروت چشم هایشان را کور و گوش هایشان را کر کرده است، تصوری محال است، اما طرح این پیشنهاد از سوی یک کشیک قرون وسطایی هشدارباشی به تمام انسان های آزاده جهان است که اولا، زیاده خواهان جهان، هر از گاهی با تهاجم به اعتقادات و باورهای بنیادین مسلمانان تلاش می کنند تا آرام آرام حساسیت و تعصب بجا و منطقی مسلمانان را استحاله نمایند تا در فرصت مناسب، ضربه کاری خود را وارد کنند ثانیا گذشت زمان که ابهامات ماجرای 11 سپتامبر را در مورد دخالت نظام سلطه در طراحی این حادثه را آشکارتر می نماید، سیاست بازان غربی را به فکر فرافکنی و یا هلوکاست جدید انداخته است تا اذهان ملت ها را به نفع خود مصادره نمایند.

حال آن چه در این میان مهم به نظر می رسد، واکنش سریع و قاطع مسلمانان و تمام انسان های آزاده جهان به این اقدام متحجرانه انسان های به اصطلاح متمدن غربی است تا مبادا بتوانند نقشه ها و طراحی های هدفمند و ضد انسانی خود را پیش ببرند و یازده سپتامبرها و هلوکاست های دیگری برای آینده بشریت طراحی نمایند.

حکومت دروغ

انفجار بمبهای اتمی آمریکا در جنگ جهانی دوم، پایان خونریزی های جهان گشایان متمدن نبود. این دو انفجار در حقیقت آغازی بود بر شکل گیری نوع جدیدی از نظام سلطه که بر پایه سوء استفاده از واژگان، برنامه ریزی شده بود. در حقیقت تولد حکومت دروغ – که نتیجه گریز ناپذیر جنگ های اول و دوم جهانی و دوران جنگ سرد بود – تولد نوعی حاکمیت فرامرزی بود که دوران قرون وسطایی را این بار با چرخش 180 درجه بار دیگر احیا می کرد.

اگر در دوران قرون وسطی استبداد دین منحرف شده در اثر ترجمه ها و تسلط حاکمان کلیسا، سرنوشت ملت ها را به تباهی کشانده بود و دوران نوزایی و جنبش لوتری و ماکیاولی – نوعی حرکت افراطی – عکس العملی در قبال تاریکی های آن دوران بود، اما تمدن زیاده خواه نظام سلطه در دوران نوزایی و بویژه از قرن بیستم به بعد، سبب بازگشت آرام و پنهان تمدن غرب به دوران قرون وسطایی مدرن شد که به دلیل فحشای واژگانی چون تروریسم، حقوق بشر، آزادی و ... ذهن بشر مسخ شده غربی از درک حقیقت حادثه عاجز مانده است و یارای درک این حقیقت را ندارد که اگر در دوران قرون وسطای سنتی گرفتار جزم هایی آشکار بوده اما امروز در دوران قرون وسطای مدرن گرفتار جزم های نامرئی شده است که به دست سرمایه داران و کارتل های صهیونیستی تنیده شده است.

به بیانی واضح تر، مسیحیت تحریف شده امروزه در شکل افراطی خود به شکل یهودیت انحرافی بروز و ظهور یافته است و حاکمان کلیساهای جزم گرا، جای خود را با سرمایه داران صهیونیستی عوض کرده اند. و این دو افراط گری سبب ظهور حکومت دروغ گردیده است.

امروز دنیا مجبور است تعاریف سرمایه داران صهیونیستی را از آزادی، حقوق بشر و ... را علمی و محتوم بداند چرا که در غیر این صورت مورد خشم خدایان زر و زور قرار خواهد گرفت.

اما یک تفاوت بنیادین بین دوران وسطایی سنتی و مدرن وجود دارد که آن را با چالشی فرسایشی مواجه ساخته است و آن وجود نیرویی پویا و فعال در تقابل با آن است.

دامنه تاثیر گذاری این نیروی پویا که روز به روز ابعاد گسترده تری به خود می گیرد، نه تنها دوران وسطایی مدرن را به چالش کشیده است، بلکه نوعی تردید و دوگانه انگاری در بین لایه های مختلف جوامع غربی ایجاد کرده است و با یک مهندسی درونی، ساختارهای حکومت دروغ را متزلزل و به نفع خود جهت دهی کرده است. چرا که نبرد منطبق با فطرت انسانی بشر، مرز و محدودیتی ندارد. بشر غربی شده که در دوران جزم گرایی وسطایی مدرن تنفس می کند، امروز تحت فشار سئوالات بنیادین متعددی است که برای پاسخ دادن به آن ها باید دست به دامن این نیروی پویا گردد.

در حقیقت بشر غربی امروزی، گرفتار نوعی دور باطل گشته است که هر از گاهی به دنبال رهایی از این حلقه بیهوده باشد. این دور باطل که اهداف دست ساز و سرگرمی های دست ساز آن تمامی زندگی انسان غربی را در خود فرو بلعیده است، دوری است برای اوج گیری سرمایه داران و بانکداران و سرگرم ساختن مردمی که نوام چامسکی در کتاب پروپاگاندای رسانه ی خود، آن ها را گله رام شده می نامد.

به عبارت ساده تر، انسان غربی برای انباشت سرمایه ی بانکداران و کارتل های صهیونیستی از صبح تا شب جان می کند و لحظه های خستگی و دلزدگی ها خود را با یک گیلاس مشروب، به هپروت نیستی و پوچی پیوند می دهد و سرنوشتی برای خود متصور نیست. اما این هرز گردی و پوچ گردی در اصطکاک با گفتمان مقابل با نظام سلطه، گاه به خود می آید و می گوید باید کاری کرد. باید چاره ای اندیشید...

این مقاومت در مقابل نظام سلطه عصر رونسانس مدرن، از نوع مقاومت ماکیاولی یا لوتری نیست بلکه مقاومتی است عدالت خواهانه که مبارزه ای مقدس را در دل خود پنهان داشته است. این مقاومت ثابت کرده است هرگاه از سد پروپاگاندای رسانه های نظام سلطه گذشته است، طوفان سهمگینی به پا نموده و قلب ها را مسخر خود کرده است.

پایان سخن این که، مقاومت امروز غرب در مقابل گفتمان عدالت خواهی – که تجلی حقیقی آن در دین مبین اسلام نهفته است – مقاومتی شکننده است که دیر یا زود در امواج بی امان عدالت خواهی، مضمحل خواهد شد.

دکترین شکست

جهان امروزی پس از عبور از بستر تئوری ها و نظرات متفکران کمونیستی و لیبرالی به سمت سرنوشتی پیش می رود که تقدیر محتوم است.

دستکاریهای بشر در این مسیر، در حقیقت فقط  نوعی تجربه برای خود بشر است. در واقع این همان بازخوردی است که به شکل تجربه گرایی محسوس و بنیادی در جوامع غربی به رفرنسی  بظاهر بی بدیل تبدیل شده است.

همانگونه که در گذر تاریخ، شاهد اضمحلال پایه های فکری اندیشه کمونیستی بودیم، همین سرنوشت نیز در انتظار تفکر لیبرالی می باشد که صدای شکستن بنیان های آن از گوشه و کنار جهان به گوش می رسد. هر جا که پروپاگاندای رسانه ای غول های سرمایه داری در تقابل با اندیشه فطری عدالت خواهی دست و پنجه نرم می نماید، رنگ و اعتبار خود را – آرام آرام – می بازد. چرا که فطرت ممکن است تضعیف شود، اما سرکوب نمی شود.

بررسی دکترین تهاجمی ایالات متحده در دوره های مختلف نشان می دهد که هر جا این امپراطوری تروث، منافع خود را در تهدید جدی دیده است، اقدام به طراحی استراتژی های نظامی نامتعارف نموده است و از سه اصل بهانه سازی، پروپاگاندای رسانه ای و تهاجم با اجماع جهانی استفاده نموده است.

اما امروز این تهدید جدی کدام است که اوباما از ادبیات دوران خطر استفاده نموده است؟!

بی شک این تهدید جدی گسترش بیش از پیش گفتمان انقلاب اسلامی ایران است که بدون توجه به تهدیدها و تحریم ها، مرزهای عقیدتی و جغرافیایی را در می نوردد. انقلابی که در دورافتاده ترین نقاط این کره خاکی هم برای خود سربازانی تربیت کرده است.

اما ایالات متحده این بار در محاسبات خود دچار نوعی اشتباه استراتژیک شده است. اشتباهی که در طی سی سال مانع از یک تصمیم کارساز و موثر برای این امپراطوری شده است و امروز به شکل کاملا شفافی خود را نشان داد.

این اشتباه استراتژیک که تئوریسین های نظامی و سیاسی و اقتصادی لیبرالی تجربه گرا و حس گرا هنوز هم متوجه آن نشده اند این است که نمی توانند در محاسبات حسی خود، ابزار انتقال و سرعت انتقال انقلاب اسلامی ایران را محاسبه کنند. چرا که ابزار محاسباتی آنها گنجایش و سنخیت چنین محاسبه ای را ندارد.

انقلابی که سوار بر امواج فطری انسانها و از طریق قلبهای بیدار با سرعت هر جمله عدالت خواهانه ای که در اقصی نقاط جهان زده می شود، گسترش می یابد، برای محاسبه گران لیبرالی نامحسوس و غیر قابل محاسبه می باشد.

پس یک راه بیشتر نمی ماند و آن هم این است که امپراطوران لیبرالی، انسانهای روی کره زمین را تغییر دهند و به جای آنها انسان نماهای ماشینی را جایگزین نمایند تا خواسته های تهوع آور آنها را اجرا نمایند.